از روزی که توی اتوبوس نشسته بودم و معین فروتن زنگ زد بهم و خبر رفتن تو رو داد ۲ سال و اندی می گذره. راستش اون موقع فکر کردم یه شوخیه بی مزه س. تا وقتی برسم به تهران تو یاد تو بودم و هنوز مطمئن نبودم که اتفاقی افتاده.
فقط روز به خاک سپردنت بود که فهمیدم ما دیگه پیشت نیستیم. فقط وقتی که اشک های پنهانی پدر و برادرت رو می دیدم باورم می شد. وقتی مادرت سر خاک بود باورم شد که دیگه پیشت نیستیم.
این وبلاگ رو به خاطر تو درست کردم! واسه احترام به بودنت! احترام به اون نجابت و خنده هات! احترام به احترامی که به بقیه می ذاشتی! احترام به نون و نمک! احترام به رفاقت و هم سفری! یه دین نانوشته که خوب سنگینیش رو روی گردنم حس می کنم. نه فقط من٬ بلکه همه ی دوستات همین قدر به یادت هستن! حالا این آخرین پسته که می نویسم و با اطمینان می گم که :
اصلا قبول ندارم که خاک سرده و فراموش می شه کسی که از بین ما می ره.
می دونم که اینجا تو قلب ما زنده ای.
زنده تر از قبل!
به یادت هستیم حامد جان.


